بیچاره من
چقدر زود فراموش شدم
تنهایی ، سایه و غم هم رفتند
و سکوت که تنها دوستم بود
ولی مدتی است همدیگر را به جا نمی آوریم!
ای کاش دستکم در خاطره ها دفن می شدم
شاید روزگار پلید نفرینم نمی کرد
گل سرخ به بیابان نمی گریخت
درخت همبستر تبر نبود
و اهریمن از تنگدستی محبت غصه نمی خورد
وقتی رفتی
رودی از اشک ، صخره های پلک را درنوردید
و بر ساحل گونه ام جاری شد
از آن به بعد در پیکره بیقراری ام ثانیه می کارم
و از خون روحم آبیاری اش می کنم
تا دیرتر دوریت را حس کنم
قلبم را التماس می کنم که لحظه ای درنگ کند
تا برای همیشه آرام گیرم
هر روز از پگاه تا پگاه
در معبدی ویران ، روبه آینه دلدادگی می ایستم
و به دوردست ها خیره می شوم
لحظه به لحظه ی هستی را می ستایم
قطره به قطره باران را می شمارم
وجب به وجب خاک را می بویم
جرعه به جرعه غربت را می نوشم
و پا به پای باد ، مست می دوم
به خیال خام دیدن تو
که اگر یکبار نگاهم کنی
آن چشم تا ابد با من خواهد زیست
بگو کدامیک را بر گزینم؟
بر سر این سه راهی سخت
«مرگ ، مرگ ، مرگ»

بردیا ، 18 اردیبهشت 87 ، ساعت 2:17 بامداد
پینویس:
1- به تازگی در سایت خبری بی بی سی پرشین ، یک نقد ادبی از تارنمایم را مشاهده کردم !! که ناباوری مرا برانگیخت . مثل اینکه یک پزشک در رابطه با نجوم اظهار نظر کند!!
2- برای پست بعد دکلمه هم خواهیم داشت.
3- اگر من نمی توانم به تک تک دوستان خبر به روز شدن را بدهم دلیل بر بی وفایی نیست. بلکه مشغله فراوان ... .
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 به قلم بردیا
|
| ارسال به دوستان