
می خواهم با تو سخن بگویم ، با آنکه می دانم مرا از یاد برده ای
من شبگردی سرگردانم در چهارجوب تنگ این شهر به خواب رفته
برهنه ، در توده های عظیم نفرت می دوم
اگر راه طولانی است ، مسیر را چنگ می زنم
تا به حرمت اشکهای شبانه ام سبدی از حصیر شوریدگی ها را به طلوع پاک افق برسانم
اشکهایی که کهن تر قلب دریاهاست.
می خواهم فریاد کنم ، رساتر از رعد
و تو باید بشنوی ، بدانی
امروز طومار دلتنگی ام را از صندوقچه قلبم بیرون آوردم و به اجبار آن را باز کردم
صفحات دفتر آشنایی را ورق زدم
آه . . . چه گذشت بر من . . .
می خواهم بنویسم . . . ولی . . .
درهیاهوی مترسکها انگشتانم قلم زدن را از یاد برده اند.
کاش از بودن و ماندن رها شوم
شاید گریزی نیست
سالهاست نقابی چون صورتکی خندان بر چهره دارم.
آرامش وجودم و ناجی لب تشنگی ام بغض آسمان است که مدتها است نشکسته
تا با شکوه ترین جلوه خدا ، معصومانه جسم فرسوده ام را صیقل دهد
به گمانم پرهیزگاری باران به قیمت مرگ غزلواره های ناگفته تمام شود.
می خواهم بگویم
اکنون من زردترین خزانم ، در فصل نگاهت
در پناه نبض خیس پنجره ، غروبش را همراه باش
برگهای مسافر همان قاصدک هایی هستند که مدام بوی دلهره های زلال مرا بازگو می کنند
من آمده بودم با آخرین نگاه باد
در قلب سرد آسمان از برزخ واژه های ناب لبریز شوم
و در معبد خیالی اش به تماشای رقص شعله های آتش بنشینم
ولی قلندر شب به من نگفت آن سوی دیوار برهوت است
جایی که غربت ایستادگی درخت ، باران و گریه را در هم آمیخته است
می خواهم بیایم
تا با دستان پر صلابت ققنوس فاصله فصلها را کم کنم
چمدان مهر را به هاله ای از کسوف امانت دهم
ولی . . . افسوس . . . چه کنم
دغدغه هایی بر ذهنم چادر زده اند
داس خشمگین در کمین است تا تن لرزان گلهای سرخ را بدرد
از سویی جویباری افسرده می خواهد غصه ها را بشوید و به پوچی فردا هدیه کند
می خواهم گلایه کنم . . . از انتظار . . . ولی خسته از این تیک تاک تکراری ام
هیچ چیز در من نیست و کسی با من نیست
آفتاب نای رقابت با شمع را ندارد
انعکاس نور شمع از پس دستان یخ زده ام سایه ای بزرگ می سازد
راستی . . . ترانه های بی هنگام نیز خموشند تا بی صبرانه با صدای فراموش شده خوشبختی پیوند بخورند!!
نیزه های سربازان اهورا ، شرم سار ، رایحه شکست را نوید می دهند
این میان هیچ کس مجازات نشد جز دانه های شفاف عشق
که از اعماق جانم جاری می شدند
می خواهم کسی نداند
رفتنت آغاز ویرانی شد

بردیا . جمعه ۱۶ آذر ۸۶ . تهران . پارک جمشیدیه. ساعت ۳ بامداد.
بازهم زیر باران زیبای پاییزی . . .
دوستان لطفاْ از گذاردن کامنت بی محتوا خودداری کنید!! سپاسگذارم.