چقدر ظالمانه مرا رها کردی
با رفتنت آسمان آرزوهایم تبدیل به کابوسی تلخ شد
و در گوشه گورستان متروکه دلم جای گرفت
با رفتنت دیگر آسمان برایم آبی نیست ، چکاوکها نمی خوانند
و دقیقه ها به اندازه ی سالها طول می کشند
حیف آن همه عشقی که نثارت کردم نبود؟
آن همه بوئیدن ها و نوازش ها کم بود که مرا اینگونه در مرداب تنهایی ام رها کردی
و قلبی آکنده از درد غربت به من هدیه دادی ؟!!
ای کاش بغض گلویم نمایان نبود و تکه های قلب شکسته ای که فریاد بی کسی می زند
در سینه ام می ماندند تا هیچ وقت پشت لبخند دروغینم اشک را نمی دیدی
تا آسوده و بی خیال رهایم کنی و زخمهای دلم را خاکستر بپاشی
ای کاش قدردان محبت نگاهم بودی.
نمی دانی نیمکت ترک خورده ای که هر روز روی آن ساعتها به هم چشم می دوختیم ،
چقدر شرمگین مرا می پاید.
من را ببخش که دلتنگت شده ام !
خودت بهتر می دانی تنها یادگارت غم لحظه غروب است
که همیشه تماشاچی اشکهای قلب داغدار من بود.
بدان هرگز نمی توانی مرا از خودت متنفر کنی و بدان هرگز از یادم نخواهی رفت
پس بیا نه به حرمت عشق
بلکه به رسم جوانمردی و به یاد تقدس آغوش گرمم
اگرروزی برگشتی
*شاخه ای گل سرخ روی قبرم بگذار*

دوستان عزیز موقع سرودن این متن خیلی گریه کردم امیدوارم خوشتون بیاد.
|
+|
نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386 به قلم بردیا
|
| ارسال به دوستان