*به یاد روزهای تنهایی خودم*
و به یاد روزهایی که تو از کنارم می گذشتی
و من به امید نگاه تو ...
سپیده گفت با طلوع آفتاب نگاهت را در انتظار باشم
اما افسوس که در واژنامه زندگییم
طلوع ، غریبی می کند
گفت به دیروزت بنگر
دیروزم را غروب بی کسی به یغما برد
و تنهایم گذاشت
امروزم را که جستجو می کنم
جز گریه های دلتنگی و دلواپسی فردا
و خاک سردی که در آغوشم می گیرد
و دستان لرزانی که بر سنگ
سردی گلهای نرگسی را پرپر می کند
چیزی نمی یابم
اگر میتونستم تو دنیا یه چیز دیگه ای باشم میخواستم اشک تو باشم.
که تو چشات متولد بشم روی گونه هات زندگی کنم و روی لبات بمیرم.
زندگی به من آموخت که چگونه گريه کنم اما گريه به من نياموخت که چگونه زندگی کنم تو نيز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم اما به من نياموختی که چگونه فراموشت کنم. نميدونم چرا ولی چيزی که ميدونم خيلی دلم گرفته خيلی ...
|
+|
نوشته شده در شنبه 5 خرداد1386 به قلم بردیا
|
| ارسال به دوستان