دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم
شیشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترین
تلنگری می شکند
می خواهم فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم
که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم
فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام
دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره می نشینم
کاش می شد سرنوشت را با ان روزها شیرینم
عجین کرد
بغض کهنه ای گلویم را آزارد
نفرین به بودن وقتی با درد همراست
ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نبیند
حالامن مانده ام و دنیایی حرف نگفته
آن روزها گذشتند روزهای پیاپی شور زندگی
روزهایی که بوی امید می داد
لحظه هایی که مرا تا اوج خوشبختی می رساند
|
+|
نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت1386 به قلم بردیا
|
| ارسال به دوستان